دل نوشته های من
نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست
خوبیش این است که چیزها همیشه وقتی دیگر منتظرشان نیستی به دست میآیند. یا شاید هم بدیش، که همیشه انتظارت بدشکل میشود، بیشکل؛ و آنقدر طولانی که وقتی میرسی به چیزی که مدتها منتظرش بودی، یا دیگر به خاطرش نمیآوری، یا دیگر نمیخواهیش. و نمیدانم که این شگفتزدگی و شور نامنتظرهگی، میارزد به آن همه اشتیاقی که کدر میشود و میمیرد، یا نه. چیزی که هست، میدانم که دنیا به آدم هدیه نمیدهد، یا شاید هم میدهد و هر کسی رسم پذیرفتناش را نمیداند. این است که آدمها، نه بعد از هر بار به دست آوردن -که آدمیزاد بدجوری کور ِشادی و پیروزیش است آن موقع- که بعد از هر بار باختن، هر بار خسران، میگویند که تا از دست نداده باشند به دست نمیآورند. اما من همچنان دلم میخواهد باور کنم که روی مهربانتری هم دارد این نفس کشیدنها، این زندگی، چشمِ جان میخواهد شاید فقط. یک چیز دیگر، این را هم میدانم که آدم گول نمیخورد. هزار بار هم بگویی که خب، دیگر منتظر نیستم، باور ندارم و شانه بیندازی بالا، همیشه یک نقطهی کوچک ته ته دلات هست که برای انتظارت جا باز کرده. و این را بارها تجربه کردهام که بیانصاف، انگار میداند که من نابلد قواعد بازیام، همان یک نقطهی روشن را گواه میگیرد و دستم را میخواند. نمیآید. خوابها، این خوابها چه میتوانند دردناک باشند از فرط زیبایی و خوشی. گاهی در خوابت آنقدر همهچیز مهربان و خوب و آرام است، آنقدر تو صادقی و همه چیز با تو صادق است، آنقدر ساده از آن پنهانیترین حسی که در دلت داشتی، پرده برمیداری که توی همان خواب، با خودت میگویی هه... این فقط یک خواب است. اما خوابت، این رویای لعنتیات، باز به تو میقبولاند که خواب نیست. تا بیدار شوی و ببینی خواب بود... آخ... بله... خواب بود. برای مامان تعریف کردم این داستان دو خطی محشر را که نمیدانم از کجا شنیدم یا خواندم، که فیلسوفی خواب دید پروانه شده، بیدار که شد شک کرد: نکند پروانهایست که خواب میبیند فیلسوف شده؟ دلم شک میخواهد، از همین شکها، وقتهای بیداری، وقتهای این قطعیتهای سخت. هر از گاهی از بابا بهم اساماس میرسد که «حالت اضطراری است، تماس بگیر.» میدانم که مشکل از الفیست که اول نام من گذاشته که اگر دستش اشتباهی رفت روی گوشی، این متن ترسناک اساماس، اولین اساماس آمادهی گوشی ِ فارسی شدهی باباست، برای من ارسال شود، که بابا معمولا اساماس نمیفرستد، اهلش نیست، مگر وقت عیدی، مناسبتی، که برای چند نفر از همسنوسالهای دفتر تلفناش، تبریک و اینها میفرستد و تازه برای همین هم گاهی من را به کار میگیرد. اما هر بار این اساماس ترسناک میرسد بهم، با اینکه تمام پاراگراف بالا را با خودم مرور میکنم، باز هم طاقت نمیآورم و زنگ میزنم بهش که یا خودش یا مامان گوشی را بردارند و همانجور، کمی شرمزده و باز هم سرخوش که آدم به سربههواییهای خودش میخندد، بخندند که هیچی نیست بابا، حتمن دستم خورده. این طاقت نیاوردنهام زیاد و زیادتر هم شده، بیشتر از همین یکی دو هفته پیش که غمگین از خانه رفته بودم بیرون، و یکی دو ساعت بعدش، بابا اساماس زده بود بهم، چهار کلمه، و حتما با یک عالم زحمت و دقت، که «شام مهمون بابا بیرون.» آقاهه موهاش ریخته بود. یکجور معقول و منطقی ِ مردانه. چه عیبی داشت مگر؟ نمیدانم. سالهای از دست رفتهاش را خواسته بود پنهان کند. و من نمیدانم چرا رنگ، روی موی مردان این همه بد مینشیند، این همه رسوا. موهای از دست رفته را هم، خواسته بود کسی نداند. یک دسته را بلندتر نگه داشته بود، درست از این گوش، خطکشی کرده بود به آن گوش. باد میآمد. ایستاده بودم توی ایستگاه اتوبوس منتظر٬ و دماغم را چین داده بودم که چه کاریست این موهای خطخطی را از این ور کشیده آنور، بعد اندازه یک ارزن که باد می آید، موها میروند به باد، کار دستش میدهند؟ چه کاریست که ایستاده همینجا جلوی من، هی دست می کشد که موها را برگرداند سرجایشان، سراغ وظیفهی رقتانگیز پوشاندن ِ فقدان؟ فقدان که خودش میتواند زیبا باشد، همانطور که هست. «دیرم شده»، «چرا نمیاد اتوبوس، هزار تا آدم جمع شد» و حتی بعد از سوار شدن، آن زن جوان افغان که نمیدانست فریادهای پسربچهاش را آرام کند یا نوزاد دخترش را درست بغل بگیرد و همان بین از من میپرسید «اون پنجره بسته نمیشه؟»، نتوانستند کاری کنند که به یاد نیاورم، همهی دویدنها و سر را محکم به چپ و راست چرخاندنهایم را، همهی نپذیرفتنها، سوگ را به تاخیر انداختنها، باور نکردنهایم را. همهی روزها و روزها و روزهایی را که به باد دادم، شبیه همان موهای خطخطی آن آقا، همانقدر دردآور، همانقدر بیثمر. تنهایی، همیشه جوری اتفاق افتاده که آدم شرم کرده بگوید تنهاست. ... فهمیدهام تنهایی، دستِ کم برای من، وقتی نیست که کسی نیست. وقتیست که میبینی باید مقابل آن که هست، آن که دوست داشتن داری برایش، دوست داشتن دارد برایت، سپر بگیری دستت. وقتیست که بهت میگوید، بهش میگویی، مراقب خودت باش، و خوب میدانید که خودتان باید مراقب خودتان باشید، در مقابل هم حتی، در برابر گزند دوست داشتن، یا نداشتن، خواستن یا نخواستن. ... فهمیدهام نام دوست داشتن ِ بیگزند را، میشود گذاشت دوست نداشتن. زیاد شنیدهام که «اصلن دوست داشتن بلدی تو؟» فهمیدهام که آدم میتواند در دوست داشتن هم تنها باشد. تنها بماند. انگار که ایستاده باشم پای یک پنجرهی بزرگ، یا دیواری شیشهای. پیشانی را چسبانده باشم به شیشه، و به آدمها نگاه کنم. به خیابانها. به ماشینها. به زندگی. انگار که دستکش دستم باشد همیشه، و هیچ چیز را بیواسطه لمس نکنم. زندگی دور است از من. گاهی مثل ظهری که میآمدم خانه، آفتاب مژههایم را طلایی میکند و پاها ضرب میگیرند، یک گاری پر از انار سرخ میبینم، بوی شیرینی تازه میشنوم و دیوانه میشوم. آن وقت فکر میکنم زندگی نزدیک است. اشتباه میکنم. برای لمساش، برای داشتنش، داشتن زندگی، تربیت نشدهام. زندگی را لای ورقهای کتابها، در صحنههای نفسگیر فیلمها خواندهام، دیدهام. به گذشته نگاه میکنم و دنیایی آن همه خالی. و میترسم از خالی پیش رو. روبهروی پنجرهام دراز میکشم، و همهی دغدغههای امروز و فردا را، کارها و وظیفهها و خواستههای دیروز و امروز را، که دوستشان ندارم، میگذارم توی یک چمدان، درش را میبندم. بعدش دیگر هیچ چیز ندارم. که لمسش کنم. که مال من باشد. با مامان نشستیم تو سالن عروسی. همینجوری که دارم چشم میچرخونم و آدما رو نگاه میکنم که چه نامهربون میشن وقتی لباس رسمی میپوشن، نگاهم میافته به مامان و رد افسوس و حسرت رو میگیرم تو نگاهش و میرسم به عروس، که هم سن و سال منه و لبخند قشنگ و راستکیای زده و با مهمونا خوش و بش میکنه و ناشیانه میرقصه. شبکه موهای شینیون شدهی مامان رو کنار میزنم و از پوست و گوش و استخون و دیوارهی سلولهای مغزش رد میشم، خط نورونهاشو میگیرم و میبینم که چه کلمههایی رو نوار نقالهها سوارن. کدها رو باز میکنم: این بچهی من چرا مث اینا آدم نیست؟ چرا عادی نیست؟ چه مرگشه پس؟... یه پردهی اندوه میشینه رو نگاهم. مث کی؟ مث وقتای کم آوردن. مث شبایی که صبح نمیشن. مث دیدن "خوشبختی"ها و خیلی ساده، هوس کردنها. مث وقتایی که چرتکهی ذهنم به کار میافته، همون چرتکههه که مهرههاش واسه من نیستن. همون که دو دو تاش، پنج تا نمیشه و دقیقن میشه چهار تا. و بعد از حساب کتاب باهاش، من دقیقن هیچی ندارم. و اون وقته که سختترین کار زندگانیمو، باز باید از سر بگیرم و بشینم و تک به تک بندهای مانیفست زنده بودنام رو به یاد بیارم. یه چیزی تو این مایهها که من کی ام؟ تو کی ای؟ اینجا کجاست؟... البته که پردههه رو میزنم کنار. گیرم که رنگ اندوهش رو داده باشه به بیشتر شبها و روزهام. و فکر میکنم، که من اون "خوشبختی"هه رو بلد نیستم. فکر میکنم اون جور "خوشبختی"ها چیزهایی لازم داره که من ندارم لابد. شاید، باید خیالت راحت باشه که خیال من نیست، باید دلت به کاری، هنری، هدفی گرم باشه، که دل من نیست، باید روحت راضی باشه به سقفی و تختی و بچهای و خواب و خوراکی، که روح من نیست، باید حفرهی قلبت پر باشه، که حفرهی لعنتی قلب من، نیست. به جاش، عین چی میترسم که منِ قرار گم کرده، جایی آرامش رو جستجو کنم، که روزمرهگی و ملال تا دلت بخواد هست، و آرام و قرار نیست. ... فکر میکنم که شاید، شاید یه روزی، تو همین آیندهی نزدیکی که دست و پا زدنهام و راه جستنهام و بال به قفس کوبیدنهام جواب نده، بشینم یه گوشهای و به رنگ طلایی قفسهه راضی بشم، یا حتی بدتر، آرزوش رو داشته باشم. و برای خودم، و همهی این روزها که با دست و پا زدن "از کف دادم"شون، آه بکشم. اما فعلن، تا برسه اون روز، روزهای سخت و شبهای تلخ و کمآوردنها و گم شدنها رو تاب میآرم، و به نقطه ضعفهام فکر میکنم ، به این توصیهی قدیمی ِ لوس هم فکر میکنم که آدم باهاس نقطهضعفهاشو به نقاط قوتش تبدیل کنه. ... بیت: صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرو مگذارش* * حافظ، خودش، همین امروز بهم گفت. برای همهی آنها که نیازمند کلمهاند، کاری کرد. خیال میکردم، کلمهها آنقدر به تنهایی بزرگ و جاندارند، که من میتوانم سر فرو کنم توی چمدانم، دستها و چشمها شتابزده به هم بریزند و جستجو کنند و برای آن دوستم که گفته امشبش نمیداند چرا این همه صبح ندارد، کلمهای از جنس تسلا پیدا کنم، بعد لبخندی بزنم از سر ِ«های... بالاخره پیدا شد»، از آن لبخندهای مهربان و آسوده و مضحک خنزرپنزرفروشهای شلختهی داستانها، و کلمهام را مثل یک دستمال خنک و نمدار، بگذارم روی التهاب دلش و نمیدانستم، میرسند روزهایی که کلمه زیبا میشود، خوشآهنگ، اما گنگ، اما لال. که کلمهها را میتوانی دستهدسته، شبیه گلهای پرپر، بریزی پای آنکه کلمه میخواهد، و دلتنگیاش را درمانی نباشی. میتوانی تنهایی و اندوه کسی را ببینی، میتوانی بیقرار، تماشا کنی کم آوردنها و نداشتنها و بریدنهای دوستت را، میتوانی هر بار که از آن پل لعنتی میگذری، علی کوچک را ببینی که آن همه غربتزده و مات، روی کفپوش سرد نشسته و نفس مسیحاییِ حافظ را دویست تومان به عابران میفروشد، میتوانی درد و ناباوری از دست دادن را توی نگاه کسی طاقت نیاوری، و یک عالم کلمه داشته باشی و باز هیچ نداشته باشی نمیدانستم، وقتی آنکه باید نمیآید، آنکه باید، نمیگوید، تو هر چه زمزمه کنی کلمههایت را، هر چه فریاد بزنیشان، سکوت نمیشکند. که تو اگر دستت را آرام بگذاری روی صورت علی، و بگردی همهی همهی چمدانت را، باز هم کلمات مهرآمیزت، میشوند مبتذل، میشوند سبک نمیدانستم، که همهی زبانهای دنیا را، جادوی همهی کلمههای دنیا را هم بدانم، نمیتوانم آنی باشم که به جای همهی نیامدهها میآید، به جای همهی رفتهها میماند، به جای همهی نگفتهها میگوید نمیدانستم، که گاهی باید کنار ایستاد و تماشا کرد. گاهی باید از اول آن پل لعنتی، نگاه را راست به روبهرو دوخت، و فقط دعا دعا کرد که علی کوچک، آنجا، در امتداد نگاهت نباشد. باید رفت به مجلس سوگواری کسی و به جای هر کلمه و هر تسلایی، فقط یک جور عجیب و احمقانهای زار زد. باید فقط گوش داد، و آرام دستی گذاشت روی دست آنکه دلتنگی دیوانهاش کرده، پروانهی بی شمعاش اما سختم است هنوز. بلدش نشدهام. هنوز هم گاهی زیرچشمی به کلمههایم نگاه میکنم، دست میکشم رویشان، لحظهای شوق، خیال پلنگ دلم را خام میکند باز، به سوی ماه میپرم و کلمهها را میگیرم روبهروی چشمهایی اندوه زده، و باز درد گنگی و باز ماهی که ورای دست رسیدن است٬ و من که پریدهام و پنجهای که با اندوه٬ به خالی کشیدهام فکر میکردم کلیشه مرد میانسال کم مو با یقه بسته و ریش آنکادر شده ، با لحن مودب تهوعآور و نگاههای به ظاهر بیغرض، آنقدر نخنما شده باشد که دیگر به فکر مردکی از این قماش نرسد، که دختری را با آن لباسها و تیپ از فرط سادگی ترحمآور سوار کند، وانمود کند که قصد دارد باز هم مسافر سوار کند و... احمق بودم. احمقم. * پیاده که شدم، خندهام گرفته بود. مردک پولی نگرفته بود از من: نه خانم، من که مسافرکش نیستم . تیرش هم به سنگ خورده بود: در ماشینش را روی آخرین تلاشهایش برای گرفتن شمارهام بسته بودم. اما دلم میخواست بزنم توی گوش خودم، به جای آن مردک. چرا دلیل پوزخندهایم را نگفتم بهش؟ وقتی گفت که در روزنامه اطلاعات خبرنگار است؟ چرا نگفتم بیشتر شبیه سربازان گمنام امامزمان است تا خبرنگار؟ چرا در جواب سوالاتش انقدر مودب بودم؟ چرا دستش نینداختم؟ چرا دروغ شاخدار بهش نگفتم؟ چرا اجازه دادم بهم بگوید خانم باشخصیت... ؟ **حالم از خودم به هم میخورد که هیچ وقت، هیچجا٬ نمیتوانم از این قالب مودب خوددار دربیایم. با برخوردار بودن از نیرویی برای «خود بودن» به رغم همه چیز. لحظاتی میرسد که آنکه دوستش داری، یا آن معلم سختگیری که آن دورهای نزدیک دلت نشسته و همیشه بدترین نمره را پایین ورقههات مینشاند، تو را متهم به ترس میکنند: «میخوای همه رو راضی نگه داری». و میدانی، مهربانی، دوست داشتن، وقتی «ترس» را به رخ توی مغرور و سرکش میکشند، هزارهزار برابر دشوارتر و پرهزینهتر است. ... آن ترازوی آخر جهان، آن ای کاش و ای کاش قضاوتی که میگویند شاید در کار باشد، نبود هم نبود. آدم آخر آخرش، خودش میماند و دلش. با ترسها و تردیدها و نتوانستنها و حقارتها و جنگها و جنگها و جنگها و سرآخر، تنها دوست داشتنهایش.
| Design By : Night Skin |

